|
.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.
|
|||||
|
سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391
*توضیح مربوط به عکس اینجا #من سعی می کنم پستای رمزدارمو با یک رمز ثابت ننویسم، و هر از گاهی تغییر می کنند...و رمزو به کسایی می دم که می دونم می خوننم یا پست قبلیمو خوندن یا اینکه حوصله وراجی های منو دارن...یعنی مثلا برای اینکه رمز این پست پایینو بدم کامنت دونی قبلیمو باز کردم هر کی نظر داشتو رمز فرستادم و بعد رفتم به لینکامو وبلاگاشونو خوندم و به بعضیاشون رمزو دادم... #هر کی جدید باشه و رمز بخواد با چند بار خوندنش و اومدنش حتما بهش می دم... # ممکنه یادم بره رمزو به بعضی دوستان بدم که خوب طبیعیه!پس منو ببخشید و با یه کامنت ساده ازم بخواین که بفرستم واستون. # عطر برنج یه کار خوبی می کنه و اون اینه که رمزو ایمیل می کنه...به نظرم کار خوبیه منم می خوام از این به بعد رمزامو میل کنم با همین میل S_parlos.yahoo.com که تازه واسه وبلاگم ساختم...یعنی هر وقت من پست رمز دار نوشتم با رمز قبلی برین اگه باز شد که هیچی! اگه نه برین تو میلتون رمزو بردارین...پس میلاتونو واسم بنویسید حتما:)متچکرم #مادمازل آنژ عزیز دیدم حوصله اصن نداری واست نفرستادم! گفتم پست بعدی که پر از عکسه رو واست می فرستم شاد بشی:( #پست عکسدار عقب افتاد پس میشه بعدی...
جزییات روز قبل سفر که باید یادم بماند. سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391 یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 تا جمعه نه کامنت می ذارم نه آپ حدید می نویسم، ولی می خونمتون یکی یکی... فشار کاری و بی وقتی. باورم نمی شه سه روز اصن نیمدم ... بعدش شاید دست پُر برگشتم:) (پیشاپیش عذر) جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391
#خوب خیلی من آدمه گند پسندی هستم(یعنی به سختی انتخاب می کنم!) به طوری که اون اوایل که وبلاگ زدم با اینکه با بعضیا زود دوست شدم، که اونم می دونم چطوری بوده!! قبلش هزار تا پست ازشون خوندم و یا اینکه از ابتدای تولد وبلاگشون باهاشون بودم. اینجوری بود که در حد خیلی معمولی دوست شدم. ولی حالا حس می کنم اگه هر روز وبلاگایی که دوست دارم و لینکشون کردمو سر نزنم و یه پست جدید نداشته باشن دچار خلا نسبی می شم!!:)الان خلا ایکس بانو دارم! حالا این خلا نسبی چی هس خودمم نمی دونم!!...بعد اینکه من اولین بارم بود عکس گذاشته بودم و این همه استقبال شد! که علت این دیر عکس گذاشتنم هم فکر می کنم ماله همون چیزیه که تا قبل از گذاشتن عکس فکر می کردم...فکر می کردم اینجا ماله منه و عکسایی که دارم تو آرشیو خودم هست چه دلیلی داره بذارم اینجا...چه دلیلی داره واسه خودم تاکیدشون کنم که اینارو دارم و وقتمو تلف کنم؟ چه دلیلی داره تنبل نباشم:)) اما حالا حس می کنم نه چه دلیلی داره تو آرشیوم بمونن و خودم فقط ببینم؟! می تونم حتی فوتو بلاگ بزنم!(سنگ بزرگ علامته نزدنه!)البته بگم که قبلا هم داشتم ولی...چرا دوستایی که دوستشون دارم نبینن و لذت نبرن؟!...البته همه این ها یه طرف برخورد خودم با دوستای یونیمم یه طرف...احساس می کنم به اونا هم نزدیک تر شدم...ما در حال حاضر ده نفر هستیم که خیلی صمیمی شدیم و محاله کسی بتونه جدامون کنه...من که همیشه دنبال یه دوست کامل بودم حالا احساس می کنم به همشون یه جور احتیاج دارم و نمی تونم دور بشم ازشون. با اینکه به خاطر یه سری درسا و انتخاب واحدا از هم دور می شیم ولی همیشه با همیم و محاله وسط کلاسای همدیگه بیرون نریم و احوال پرسی و سر و کله زدن نداشته باشیم...سه شنبه تولد یکی بود و قرار گذاشتیم با دوتا ماشین دوستام از صبح بریم به.شت مادران...توی راه کیک تولدشم گرفتیم. و تو آزادیِ فضای اونجا کلی عکس و دیونه بازی در آوردیم. کادوهارو دادیم و کیک خوردیم و کلی راه رفتیم و بعدشم رفتیم به سمت نهار و رستوران و در آخر هم کلاس م.ع.اصر و نرفتیم...شبم که شهادت بود رفتیم و از خدا طلب بخشش کردیم:)) شاید بهارِ ِکه این خاصیتو بهم داده همش حسای خوب دارم نمی دونم...از هیچ چیز هیچ کس ناراحت نمی شم و همه چیز برام شیرینه، احساس می کنم این اخلاق گند َم داره فروکش می کنه و اینکه تو وبلاگم هم اثراتش یکم هست!... #ماجرای ک.انون بازیمون داره به جاهای خوب خوبش می رسه...اولین هم.آی.شمونو آخرای اُردی بهشت برگزار می کنیم و تبلیغای اولیه شو تقریبا همه یونی های ته.ران و موس.سات زدیم و اون روز هم عضو گیری می کنیم. هر کی به مباحث مع.ماری عشق می ورزه بگه آدرس بدم حتما بیاد... #اون شب با صورت خیس فقط به تمام معجزات اطرافم فکر می کردم...شاید از معجزاتم هیچوقت ننوشتم و حتی اینطور پشت سر هم بهشون فکر نکرده بودم. فکر می کنم اینکه از همون ابتدا که به دنیا اومدم معجزه بود تا همین دیروزم...بعله...اینکه بعد از چهار تا پسر بدنیا اومدم معجزه بود. اینکه مدرسه ای که اون همه سخت گیر بودن و مقید بودن و من قبول شدم معجزه بود. و دوستای خوبی که هنوز دارمشون معجزه هست. اینکه از اول دبستان تا پیش دانشگاهی یک جا بودم و اونا تونستن منو تحمل کنن معجزه بود. اینکه دوست بد نداشتم هیچوقت معجزه هست. اینکه رشته ای که دوست داشتم رفتم معجزه هست. اینکه دانشگام مسیرش خوبه و می رسوننم :)) و تو شهرمونه یه معجزست. اینکه همه خانوادم منو دوست دارن و تلاش می کنن بهم هیچی سخت نگذره یه معجزست(با اینکه خودم زیاد دوست ندارم این موردو)! اینکه همه سالم و سلامتن معجزست. اینا همش یه عالمه معجزه هست که تا الان فکر کنم کووور بودم! #اون مسابقه رو منتفی کردیم رفت...اون آقاهه (یه دانشجوئه که انتقالی از مالزیه فکر کنم یکی دو ترمه اومده و خیلی آقائه آخه سنش فکر کنم زیادتره از بقیه:) بگذریم که یونی ما پر از انتقالی از اقسا نقاط خارج و داخله!) هی جلومو می گیره می گه در چه حالید و چه کارا کردین و خیلی مودبانه حرف می زنه...منم تو حیاط همش مخفی می شم و هر وقت می بینمش پشت دوستام قایم می شم و با دوستام هماهنگیم. کافیه ببینتم دوساعت نطق می کنه بعد حالا انگار چی می خواد بگه میاد وسط دوستام می گه خانوم فلانی میشه یه لحظه بیاین این طرف صحبت کنیم!! به همگروهی گرافیکیمم گفتم چرا اینجوریه گفت: اشکال نداره محلش نذار جلوش آفتابی نشو! حالا همش منو تو راه پله ها گیر میاره ول نمی کنه! جایی که محل تردده!! آخرش مجبور شدم بگم آقای فلان ما اصن دیگه شرکت نمی کنیم فرصتشو نداریم. همگروهی گرافیکیمم شرکت نمی کنه وقت نداریم...یه لحظه شکه شد و کلی از برنامه هاو جوایز و همکاری و اینا گفت دوباره...گفت ترم چندین مگه؟ گفتم شیش. بعد همش می گفت حیف شد...:))اولین بارم که می خواست تو راه پله صدام کنه و با یکی دیگه منو قاطی کرده بود، دیدم یکی پشتمه و با من میاد پایین ولی غلط صدا می زنه. برگشتم گفتم ببخشید آقا(فامیلیشو هنوز نمی دونم!) من خانوم حسنی نیستم!(حالا ربط این فامیلی به من خودش سواله واسم!) بعد ایستاد و چند ثانیه مکث و نیگا از سر تا پا که انگار داره جز جز منو نگا می کنه و بعد می گه ولی چهرتون ... چادرتون ... حالتتون .. چشماتون...ابروتون ...قدتون...همینجوری می گفت که گفتم من تکتونم دیدم ول نمی کنه که!!! بعد از این اشتباهم همش تو راه پله اگه منو گیر بیاره عذر خواهی می کنه و می گه چقد شما شبیهید!! والا با این چشای پسرا!!! من همچین دختری با همچین فامیلی با این همه شباهت نتونستم پیدا کنم هنوو... #بدجور حال و هوای کاشانم زده...یادش بخیر این موقعا پارسال...کلی خاطره که اونجا گذاشتیم...حتما بعد امتحانا برنامه می ریزیم که بریم ده نفری...دوستان می گفتن بدونه او سه کله پوک(سه پسر یونی آزادی) اصن حال نمی ده البته! دوسی می گه عذاب وجدان گرفته می خواد بره اسم یکی از کله پوکارو حداقل بنویسه زیر نقشه ها در این حد ینی!!!!!!!! #سوم اردیبهشت روز مع.مار گرامی باد. یکم دیره ولی خوب! مع.ماری یعنی ساختن خانه ی وجود تو... #ایکس بانو...خدافظیت احیانا واقعی نبوده که؟ یه وبلاگ دیگه می زنی؟ وبلاگ نمی زنی سر می زنی؟ کلا نه وبلاگ می زنی نه سر!؟ میل می دی یا نه :)؟ پسوردو از یاسی گرفتی یا نه؟ بازم سوال داشتم می تونم بپرسم؟:)) #راسی فردا امتحان مkنیکی دارم. هنو ندادیم. نصف ترممونه! به دارازای یک تار از موهای خودم .همراه با عکس:) سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 شاید به درازای یک تار از موهای خودم:) پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391 #این روزا همش بارون میاد، سرد میشه، گرم میشه...تکلیف معلوم نیس خلاصه...بعدِ سه تا کنفرانس بچه ها و پلک زدن های مکررش که از من بیشتر خوابه می گه بچه ها آنتراک می خواین نباشه و زودتر برید با این وضع بارونا؟! خوب بچه ها چی می تونن بگن وقتی استاد انقد مشتاقه و خسته و نگران اینه که با ماشینش تو اتوبانا بمونه! در صورتی که چون هوا تکلیفش اصن معلوم نیس، چونکه بعدش همچین آفتاب شد که انگار ساعت 12 ظهر نیمه مرداد ماهه!!! #نمی دونم حق تنفر که نه یکم کمتر و می تونم نسبت به بعضی از اساتید این ترمم داشته باشم یا نه؟! حالمو با رفتاراشون دارن بهم می زنن...یعنی عمرا با این اساتید بازم کلاس بردارم! اینام رفتن تو لیست استاد بدام. خدایا می دونی که من از استاد شدن چقدر بدم میاد لطفا سرم نیار! نه اینکه چیپ باشه و اجرایی نیس. نع! به خاطر همین تبعیض ها و فرااموش کاریهاشونه به خدا من اگه بخوام هر جلسه کلی چیزای مهمی که به یه بچه قول دادم و یادم بره و بخوام عدالت و برقرار نکنم و هر جلسه بدون اینکه اسم دانشجومو بدونم و لیستِ دُرُستِ کلاسو بیارمُ بیامُ یه مشت حرف مفت بزنم و برم و توقعات بیجا و ...آخه حاضر نیسم :( #کنار استاد رو صندلی نشستمُ به کارش نگاه می کنم. به آیندم فکر می کنمُ محو کاراش که انقدر پر از جزییات و دقت و نظم هست و حتی ریز ترین چیزهایی که یه خونه نیاز داره رو توش نشون داده تا کارفرمای احمقش بفهمه و ایراد بیخودی نگیره...یعنی می شه خدا.. منم یه روزی حق انتخاب و طراحی و نوع سنگ های کف دستشویی هامو برای کارفرمام داشته باشم حتی:))) #امروز رفتیم مـ ـوزه ای که می خوایم ارائه بدیم و ببینیم. اسمش موسـ ـیقی هست و جز گروه تخصصی. تو یه بافت مسکونی تو کوچـ ـه نمازی که من خودم تاحالا نشنیده بودم اسمشو پیشنهاد هم گروهیم بود و تازه دو سه ساله که بازگشایی شده. اول نمای گوگولیش منو جذب کرد که هنوز در حال باز سازی بود. بعد با ورود به در باز و حیاطش و فضای آروم و ورود به ساختمانش. فضای تاریکی که تمام پنجره های نماش پوشونده شده بود و با معماری داخلیش خودنمایی می کرد. هیشکی نبود یا رفته بودن نهار. طبقه اول رو یه دید کلی زدیم و من مجذوب نحوه نمایش آثار و اون همه ساز و آواز شده بودم که در یک جا ندیده بودم تالا. جاتون خالی یاسی و ایکس بانو جان اصن یه وضی بود :) بعد یه آدم پیدا کردیم و دوستی صحبت کرد و رفتیم طبقه اول و با مدیریت صحبت کردیم. انقدر خوش برخورد و خوب بودن که بازم من حالم جا اومد. فکر گرسنگیم از سرم پرید(آخه بعد کلاسمون یک راست اومده بودیم تا دیر نشه مسئولاش برن)...خوب مسلما اینجا ایران یا تهران خیلی عقده ای می باشند و ما دانش کو!! جماعت اجازه عکس برداری تا آب خوردن در هر جاییشو با مجوز باید پیش ببریم و هر ترم کلی مکافات داریم واسش. ولی خوب اینجا با تک معرفی نامه ای که داشتیم، کلی عکس و فیلم خودمون گرفتیم. بعد هم فایل پلان ها و کپی شده آنها که به دردمون می خورد و یه سری توضیحات تخصصیش را از خودشون گرفتیم تازه پولم نگرفتن گفتن لازم نیس! تمام عقده های موزه دیدن هامونو اینجا خالی کردیم:)) خلوت بود و آروم. بعد طبقه پایین زیر همکف یه کارگاه ساخت ساز بود توسط یه آقای مسنی که در رو باز کرد و دعوتمون کرد به دیدن. می دونستیم می تونیم حتی ساز ها رو برداریم و امتحان کنیم ولی خوب من این کارو نکردم چون در خودم نمی دیدم حتی بهشون دست بزنم احساس می کردم گناه دارن چوب های گوگولی و تارهای نازکی:) خیلی عالی بودن و استاد هم مهربون و بوی چوب و فضا ...یه دستگاه کوچیک فلزی بود که با چرخوندنش آهنگ ساخته شده رو می زد. فقط به اون دست زدم و هی می چرخوندمش:)دو نفر هم بودن که استاد فکر کنم تو ساخت بهشون کمک می کرد و ابزاراشم همونجا بود تو یک محوطه نیمه باز...بعد من چون گوشیم رو طبق آلزایمری که گرفتم و مرتب دارم به خودم ضرر می زنم، دانشگاه به شارژ تو کلاس جا گذاشته بودم وگرنه کلی عکس خوب می نداختم الان نشونتون می دادم:) کلی غصه خوردم :( دوسام که با اون استادِ که گفتم می رم سر کلاسش به صورت مهمان و خیلی خوبه،بعد ظهر کلاس داشتن. هی می زنگیدن چیکارش کنیم گوشیتو و هی می گفتن هماهنگ کن بیا بگیر. خوب من که زنگ خور نداشتم حتی مزاحمم نه! گفتم بابا یکیتون ببره دیگه خاموشش کنین فقط:)) اصن هی زنگ می زدن به دوسیا می گفتن گـــوشیت!! ...می گفتم من از گوشیم فقط برا دوربینشه که روشن می کنم و خدمات جانبی وگرنه اصن خاموشش فرقی نداره به حالم قبول نمی کردن اصن:) خوب...بعد اونجا دوباره رفتیم عکس و فیلم و اینا هی می نداختن دوسیا منم این موزه رو نیگا می کردم که فرق تار و از سه تار تشخیص بدم در این حد ینی:)) بعد دُرُست ندیدیم همه اشیائو که حتما باید یه بار دیگه رفت با یکی که آدمش باشه:)! بعد یه کارت دانشجوییم دادیم از اون سیستم خارجی ها گرفتیم که لیزرشو می زدیم به قسمت هایی که مخصوصش بود می تونستیم به صورت صوتی توضیحات اون قسمت رو بشنویم. تو طبقه همکف فقط این سیستم بود ولی خوب ما ورودی و دو طرف راست و چپ رو زدیم دیدیم به درد کار ما نمی خوره بیخیال بقیش شدیم:) بعدشم رفتیم بیرون و دو تا لقمه کوچیکی که به زور مامانم داد و سه تایی خوردیم و راهی خانه هامان شدیم. #شمبه امتحان مkنیکی دارم اصن دوست ندارم، داریم به امتحان ها همینطور هی نزدیک می شیم من هی به مقدار خونده نشده دورتر و دورتر می شم!! #امروز به تو محتاجم...به حالی که تو می دونی... |
|||||